﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>مطالب مختلف از همه جا</title>
    <description>دراین وبلاگ مطالب مختلف از همه جا هست امیدوارم خوشتون بیاد</description>
    <link>http://majida62.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مجید</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 04 Apr 2012 18:52:37 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>یک نکته</title>
      <description>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;span style="color: #336699;"&gt;اگر به خاطر حرف دیگران از دنبال کردن&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;p style="text-align: center; color: #336699;"&gt;&amp;nbsp; اهداف خود عقب نشینی کنید&lt;/p&gt;
&lt;div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;p style="text-align: center; color: #336699;"&gt;&amp;nbsp; گویی به طور ضمنی به انها می گویید:&lt;/p&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;p style="text-align: center; color: #336699;"&gt;برای من نظر شما درباره زندگی&lt;/p&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;p style="text-align: center; color: #336699;"&gt;&amp;nbsp; از نظر خودم مهمتر است&lt;/p&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;p style="text-align: center; color: #336699;"&gt;من برای جلب رضایت شما می کوشم&lt;/p&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;p style="text-align: center; color: #336699;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تا انچه از دستم بر می اید انجام دهم .&lt;/p&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;p style="text-align: center; color: #336699;"&gt;وین دایر&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://majida62.persianblog.ir/post/1128</link>
      <author>مجید</author>
      <comments>http://majida62.persianblog.ir/comments/258038/9216635/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-258038.post-9216635</guid>
      <pubDate>Wed, 04 Apr 2012 18:52:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اجازه ...</title>
      <description>&lt;p&gt;جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت: ببخشید آقا! من می&amp;zwnj;تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ&amp;nbsp; گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... خجالت نمی&amp;zwnj;کشی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش&amp;zwnj;های مرد عصبی شود و واکنشی نشان دهد، همان طور مودبانه و متین ادامه داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی عذر می&amp;zwnj;خوام، فکر نمی&amp;zwnj;کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار&amp;nbsp; دارن بدون اجازه نگاه می&amp;zwnj;کنن و لذت می&amp;zwnj;برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرد خشکش زد... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://majida62.persianblog.ir/post/1127</link>
      <author>مجید</author>
      <comments>http://majida62.persianblog.ir/comments/258038/9216628/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-258038.post-9216628</guid>
      <pubDate>Wed, 04 Apr 2012 18:50:51 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زندگی</title>
      <description>&lt;p&gt;حرمت اعتبار خود را&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن&lt;br /&gt;که ما هر یک یگانه ایم&lt;br /&gt;موجودی بی نظیر و بی تشابه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و آرمانهای خویش را&lt;br /&gt;به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن&lt;br /&gt;تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت&lt;br /&gt;چگونه معنا می شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر&lt;br /&gt;بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش&lt;br /&gt;که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگیت را با دم زدن در هوای گذشته&lt;br /&gt;و نگرانی فرداهای نیامده&lt;br /&gt;آسان هدر نده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر روز، همان روز را زندگی کن&lt;br /&gt;و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و هرگز امید از کف مده&lt;br /&gt;آنگاه که چیز دیگری&lt;br /&gt;برای دادن در کف داری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد&lt;br /&gt;که قدمهای تو باز می ایستد&lt;br /&gt;و هراسی به خود راه مده&lt;br /&gt;از پذیرفتن این حقیقت که&lt;br /&gt;هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد&lt;br /&gt;تنها پیوند میان ما&lt;br /&gt;خط نازک همین فاصله است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برخیز و بی هراس خطر کن&lt;br /&gt;در هر فرصتی بیاویز&lt;br /&gt;و هم بدینسان است که به مفهوم شجاعت&lt;br /&gt;دست خواهی یافت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت&lt;br /&gt;عشق را از زندگی خویش رانده ای&lt;br /&gt;عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود&lt;br /&gt;و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود&lt;br /&gt;پروازش ده تا که پایدار بماند &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی مسابقه نیست&lt;br /&gt;زندگی یک سفر است&lt;br /&gt;و تو آن مسافری باش&lt;br /&gt;که در هر گامش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ترنم خوش لحظه ها جاریست&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://majida62.persianblog.ir/post/1126</link>
      <author>مجید</author>
      <comments>http://majida62.persianblog.ir/comments/258038/9216622/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-258038.post-9216622</guid>
      <pubDate>Wed, 04 Apr 2012 18:45:05 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چرا پیر می‌شویم؟!</title>
      <description>&lt;p&gt;دانشمنــــدان برای توضیح علت پیری نظریه&amp;zwnj;های متعددی دارند اولین نظریه این است که سلول&amp;zwnj;های مغز میمیرند و دیگر نمیتوانند با سلول&amp;zwnj;های تازه جایگزین شوند، به این ترتیب است که با مرگ تدریجی سلول&amp;zwnj;های مغز نشانه&amp;zwnj;های&lt;a href="http://www.roozeshadi.com"&gt; پیری&lt;/a&gt; آشکار می&amp;zwnj;شود.&lt;br /&gt; این نظریه نمیتواند کاملا درست باشد، زیرا کسانی هستند که در سانحه دچار آسیب&amp;zwnj;های شدید مغزی می&amp;zwnj;شوند اما ظهور نشانه&amp;zwnj;های پیری پس از این آسیب در آنها حتمی نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نظــریه&amp;zwnj;ای دیگر میگوید که با بالا رفتن سن، کم کم مواد شیمیایی بی&amp;zwnj;مصرف در بدن ذخیره می&amp;zwnj;شوند در بدن یک فرد مسن، مواد شیمیایی متعددی طی سال&amp;zwnj;های عمر ذخیره شده&amp;zwnj;اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نظــــریه سوم میگوید که بیشتر سلول&amp;zwnj;های ما دائما تکثیر میشوند بعضی دانشمندان معتقدند که با افزایش سن، سلول&amp;zwnj;های تکثیر شونده دچار &amp;ldquo;خطاهایی&amp;rdquo; میشوند این خطاها باعث تغییراتی در فعالیت اعضای بدن شده و میتواند دلیل پیری نیز باشد.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://majida62.persianblog.ir/post/1125</link>
      <author>مجید</author>
      <comments>http://majida62.persianblog.ir/comments/258038/9174668/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-258038.post-9174668</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Mar 2012 00:36:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نظریه جدید و خواندنی در رابطه با گریه کردن</title>
      <description>&lt;p&gt;وقتی که احساسی همچون غم یا شادی مفرط داریم، اشکهایمان ناخودآگاه جاری می&amp;zwnj;شود، اما این اشکها چرا و به چه هدفی جاری می&amp;zwnj;شوند؟&lt;br /&gt; یکی از دانشمندان و پژوهشگران زیست شناسی تکاملی در دانشگاه تل آویو اسرائیل به نام ارن هاسن، نظریه ی جدیدی در مورد ایجاد اشک و گریه کردن، ارائه کرده است. وی عنوان می&amp;zwnj;کند : &amp;ldquo;اشکها می&amp;zwnj;توانند به عنوان علائمی جهت نشان دادن اینکه قدرت تحمل فرد پایین آمده، عمل کنند.&amp;rdquo;&lt;br /&gt; ارن هاسن چنین می&amp;zwnj;گوید &amp;ldquo;گریه کردن یکی از بزرگترین رفتارهاییست که افکار شما را نمایان می&amp;zwnj;کند. تحلیل ها و بررسی های وی نشان می&amp;zwnj;دهد که اشکها همزمان با تیره کردن بینائی، میزان تحمل و عملکردهای وابسته را کاهش می&amp;zwnj;دهند. برای مثال تسلیم شدن، گریه برای درخواست کمک، و حتی در ابراز وابستگی متقابل.&lt;br /&gt; اشکهایی که از روی احساسات جاری شوند تنها منحصر به انسان هستند. در گذشته، محققان می&amp;zwnj;پنداشتند که گریه کردن مواد شیمیایی استرس زا را از بدن دور کرده یا احساس آرامش به انسان دست می&amp;zwnj;دهد و همچنین باعث می&amp;zwnj;شود نوزادان و کودکان مشکلات سلامتی خود را از این طریق بروز دهند.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; اخیرا&lt;a href="http://www.roozeshadi.com"&gt; پروفسور&lt;/a&gt; هاسن متذکر شده است که وقتی اشکها بینائی را تیره می&amp;zwnj;کنند، می&amp;zwnj;توانند از بروز رفتارهای خشونت آمیز جلوگیری کنند. به عنوان مثال: اشکها آسیب پذیری فرد را نشان می&amp;zwnj;دهند، یک استراتژی که دیگران را از لحاظ احساسی نسبت به شما صمیمی تر می&amp;zwnj;کند.&lt;br /&gt; پروفسور هاسن به اضافه می&amp;zwnj;نماید &amp;ldquo;بوسیله گریه کردن و بویژه جاری شدن اشک می&amp;zwnj;توان روابط شخصی را ساخت یا قوی تر نمود. برای مثال: شما می&amp;zwnj;توانید نشان دهید که در برابر یک مهاجم تسلیم هستید بنابراین به طور بالقوه رحم و عطوفت را در یک فرد ظالم ایجاد می&amp;zwnj;کنید یا می&amp;zwnj;توانید از دیگران همدردی را جذب کرده یا شاید بتوانید مساعدت و یاری آنها را طلب کنید.&lt;br /&gt; همچنین پروفسور هاسن معتقد است به وسیله بروز اشکهایتان در مقابل دیگران می&amp;zwnj;توانید ابراز متقابلی از مقاومت های کاهش یافته داشته باشید و این بدین معنیست که با داشتن احساسات مشترک، از لحاظ عاطفی به یکدیگر پیوند خورده و صمیمیت خود را نشان دهید که این شیوه فقط مختص انسانهاست&amp;rdquo;.&lt;br /&gt; البته پروفسور هاسن افزوده است که اثر این رفتار تکاملی همیشه بستگی به فردی دارد که هنگام گریه کردن در کنار شماست و معمولاً در مکان هایی مانند کار که باید به دور از احساسات بود، مؤثر نخواهد بود.&lt;br /&gt; پروفسور هاسن تحقیقات خود را در مجله Evolutionary Psychology به تفصیل شرح داده است.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://majida62.persianblog.ir/post/1124</link>
      <author>مجید</author>
      <comments>http://majida62.persianblog.ir/comments/258038/9174667/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-258038.post-9174667</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Mar 2012 00:35:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آشنایی با رنگ‌هایی که شخصیت شما را نشان می‌دهند</title>
      <description>&lt;p&gt;اگر زمانی تصمیم گرفتید رنگ زندگی خود را تغییر دهید، با رنگ اتاق&amp;zwnj;ها شروع کنید. تغییر رنگ راه&amp;zwnj;حل مناسب و سریعی برای تغییر و دادن ظاهری جدید به خانه است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://www.roozeshadi.com/%d8%a2%d8%b4%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%a7-%d8%b1%d9%86%da%af%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c%d8%aa-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d8%b4%d8%a7/shakhsiyat-rang/" rel="attachment wp-att-13775"&gt;&lt;img class="alignnone size-full wp-image-13775" title="shakhsiyat rang" src="http://www.roozeshadi.com/wp-content/uploads/2012/01/shakhsiyat-rang.jpg" alt="" width="284" height="177" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توجه داشته باشید رنگی که انتخاب می&amp;zwnj;کنید یا رنگ مورد علاقه شما پیامی در وراء ظاهر خود به همراه دارد که از نظر روانشناسان گویای شخصیت شما است. با این توضیح شما کدامیک از این ۱۵ رنگ را می&amp;zwnj;پسندید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱- قرمز:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قرن&amp;zwnj;هاست که قرمز به معنی شور و اشتیاق و احساسی شناخته شده است. به همین دلیل دادن یک دسته رز قرمز به یک فرد نشانه زیاد دوست داشتن اوست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از سیب قرمز و رز گرفته تا گوجه فرنگی و ماشین آتش&amp;zwnj;نشانی همه را جزو قرمز حساب کنید. افرادی که به طیف&amp;zwnj;های قرمز علاقه دارند، عموما خوشبین، برون&amp;zwnj;گرا، مرفه و مشتاق به زندگی هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۲- آبی:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا شما آبی هستید؟ کسانی که به رنگ آبی تمایل دارند، افراد آرام، دلسوز و به دنبال یک دوره ثبات هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آبی یادآور آب و آسمان بوده و طیف&amp;zwnj;های مختلف آن مورد توجه کسانی است که شخصیت آرام، ملایم و مسالمت&amp;zwnj;آمیزی دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۳- سبز:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افراد دوستدار رنگ سبز به گل و گیاه هم علاقمندند. این افراد علاقمند به تعادل بوده و متمدن به حساب می&amp;zwnj;آیند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۴- زرد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در نگاه اول، زرد رنگی روشن و آفتابیست و کسانی که طیف&amp;zwnj;های مختلف زرد را برای دکوراسیون انتخاب می&amp;zwnj;کنند، عموما افراد شادی هستند. اما در نگاه عمیق&amp;zwnj;تر، کسانی که علاقمند به زرد هستند، افراد روشنفکر و ماجراجویی بوده و برای آزادی ارزش زیادی قائلند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۵- بنفش:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طیف&amp;zwnj;های بنفش از اسطوخودوس تا بادمجان یعنی از بنفش مایل به آبی تا بنفش مایل به قرمز، حالت دراماتیک و خاصی به هر دکوراسیون می&amp;zwnj;دهند. دوستداران رنگ بنفش خود نیز دراماتیک، احساسی و افراد هنرمند و متفاوتی هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۶- مشکی:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;استفاده کم از مشکی در دکوراسیون از نظر کلاس، نشانه قدرت است. آن&amp;zwnj;هایی که مشکی را می&amp;zwnj;پسندند، بر این تاکید می&amp;zwnj;کنند که چیزهای ناگفته زیادی دارند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۷- سفید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افرادی که سفید را برای محیط اطراف خود انتخاب می&amp;zwnj;کنند، سفید را به تمیزی برف می&amp;zwnj;بینند. استفاده از سفید نشانه شخصیتی است که راحتی را در سادگی می&amp;zwnj;یابد و دنیا را از دریچه جوانی و معصومیت می&amp;zwnj;بینند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رنگ در دکوراسیون&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۸- نارنجی:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فضایی که طیف&amp;zwnj;های نارنجی در آن به کار رفته باشد، نشانه شادی و سرزندگی است. افرادی که از نارنجی در تزیین استفاده می&amp;zwnj;کنند، حتی با وجود مرکز توجه بودن مایلند برون&amp;zwnj;گرا، اجتماعی و راحت باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۹- طلایی:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;طلایی رنگ رفاه، وفور، شجاعت و زرق و برق است و جسارت، گرمی و لوکس بودن را می&amp;zwnj;رساند. این رنگ قدمتی طولانی و شاهانه دارد و شکوه و عظمت را می&amp;zwnj;رساند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱۰- خاکستری:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افرادی که رنگ خاکستری را در دکوراسیون انتخاب می&amp;zwnj;کنند، به دنبال صلح و آرامش و دارای دید خاصی در طراحی داخلی مدرن هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از آن جا که این رنگ حد فاصل سفید و مشکی است، این افراد تقریبا اهل سازش و مصالحه هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱۱- صورتی:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صورتی رنگ احساس، شور، عشق و محبت است. آن&amp;zwnj;هایی که خانه را با صورتی تزیین می&amp;zwnj;کنند، دوست دارند مورد توجه قرار بگیرند و افراد فرهمندی هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صورتی ملایم، ظاهر زیبایی به اتاق می&amp;zwnj;دهد. صورتی همراه با خاکستری و مشکی فضا را مدرن می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱۲- خرمایی:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افراد کامل رنگ خرمایی و کمی روشن&amp;zwnj;تر از قرمز را در دکوراسیون می&amp;zwnj;پسندند. این افراد بخشنده بوده و می&amp;zwnj;دانند از زندگی چه می&amp;zwnj;خواهند. در اتاقی که دیوارها و مبلمان آن خرمایی باشد، هیجانات قابل کنترل خواهد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱۳- قهوه&amp;zwnj;ای:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا به رنگ قهوه&amp;zwnj;ای علاقمندید؟ شاید آدم سرسختی هستید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افرادی که به قهوه&amp;zwnj;ای علاقه دارند، ثبات را ترجیح می&amp;zwnj;دهند و مایلند به دوستان و اقوام خود اعتماد کنند. این افراد در عین حال خودرای هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رنگ قهوه&amp;zwnj;ای استحکام را می&amp;zwnj;رساند. برای آن که فضا را از یکنواختی درآورید، به دنبال رنگ&amp;zwnj;های مکمل قهوه&amp;zwnj;ای باشید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱۴- بژ:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر کمال و زیبایی مدرن مورد نظر شماست، اما سفید و قهوه&amp;zwnj;ای از نظر شما خشک و سردند، بژ رنگی خنثی، گرم و ایده&amp;zwnj;آل کسانیست که به دنبال سادگی و در عین حال استحکام و رنگ&amp;zwnj;های زمینی هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کسانی که به دنبال بژ هستند، شخصیت&amp;zwnj;های آرامی دارند و از این آرامش لذت می&amp;zwnj;برند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۱۵- رنگ ترکیبی سبز و زرد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر به دو رنگ سبز و زرد علاقه دارید، از ترکیب آن&amp;zwnj;ها استفاده کنید. این رنگ ترکیبی شور و نشاط رنگ زرد را دارد و در عین حال هماهنگی و تعادل را می&amp;zwnj;رساند. این رنگ ترکیب&amp;zwnj;کننده چوب&amp;zwnj;های تیره و لمینت است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;افرادی که این رنگ را می&amp;zwnj;پسندند، احتمالا افراد وابسته و در دوستی لجوج هستند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://majida62.persianblog.ir/post/1123</link>
      <author>مجید</author>
      <comments>http://majida62.persianblog.ir/comments/258038/9174665/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-258038.post-9174665</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Mar 2012 00:30:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زیباترین چیز در دنیا</title>
      <description>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;روزی &lt;br /&gt;فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت &lt;br /&gt;قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی &lt;br /&gt;نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با &lt;br /&gt;ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای &lt;br /&gt;بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با &lt;br /&gt;ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی &lt;br /&gt;رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت &lt;br /&gt;جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را &lt;br /&gt;برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی &lt;br /&gt;باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز &lt;br /&gt;است، ولی برگرد وبیشتر بگرد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه &lt;br /&gt;داد. سالیان دراز در شهرها، جنگلها، ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در &lt;br /&gt;بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ &lt;br /&gt;بود. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و &lt;br /&gt;آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده &lt;br /&gt;بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس &lt;br /&gt;میزد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;در &lt;br /&gt;حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت &lt;br /&gt;به سمت بهشت رفت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;وبه خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس &lt;br /&gt;این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این &lt;br /&gt;نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از &lt;br /&gt;نظر من با ارزش است. ولی برگرد ودوباره بگرد. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;شبی مرد شروری را که براسبی سوار &lt;br /&gt;بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او میخواست از نگهبان &lt;br /&gt;جنگل انتقام بگیرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش &lt;br /&gt;درآن زندگی میکردند، رسید. نور از پنجره بیرون میزد. مرد شرور از اسب &lt;br /&gt;پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه &lt;br /&gt;کرد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا &lt;br /&gt;که به فرزندش دعای شب را یاد میداد، شنید. چیزی درون قلب سخت &lt;br /&gt;مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟ &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش &lt;br /&gt;پشیمان شد و توبه کرد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت &lt;br /&gt;پرواز کرد. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;خداوند فرمود: &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;&lt;span style="color: #006600;"&gt;این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست، &lt;br /&gt;برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز &lt;br /&gt;میکند.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://majida62.persianblog.ir/post/1121</link>
      <author>مجید</author>
      <comments>http://majida62.persianblog.ir/comments/258038/8901958/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-258038.post-8901958</guid>
      <pubDate>Fri, 10 Feb 2012 21:32:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زیباترین چیز در دنیا</title>
      <description>&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;روزی &lt;br /&gt;فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت &lt;br /&gt;قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی &lt;br /&gt;نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با &lt;br /&gt;ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای &lt;br /&gt;بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با &lt;br /&gt;ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی &lt;br /&gt;رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت &lt;br /&gt;جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را &lt;br /&gt;برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی &lt;br /&gt;باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز &lt;br /&gt;است، ولی برگرد وبیشتر بگرد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه &lt;br /&gt;داد. سالیان دراز در شهرها، جنگلها، ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در &lt;br /&gt;بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ &lt;br /&gt;بود. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و &lt;br /&gt;آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده &lt;br /&gt;بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس &lt;br /&gt;میزد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;در &lt;br /&gt;حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت &lt;br /&gt;به سمت بهشت رفت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;وبه خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس &lt;br /&gt;این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این &lt;br /&gt;نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از &lt;br /&gt;نظر من با ارزش است. ولی برگرد ودوباره بگرد. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;شبی مرد شروری را که براسبی سوار &lt;br /&gt;بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او میخواست از نگهبان &lt;br /&gt;جنگل انتقام بگیرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش &lt;br /&gt;درآن زندگی میکردند، رسید. نور از پنجره بیرون میزد. مرد شرور از اسب &lt;br /&gt;پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه &lt;br /&gt;کرد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا &lt;br /&gt;که به فرزندش دعای شب را یاد میداد، شنید. چیزی درون قلب سخت &lt;br /&gt;مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟ &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش &lt;br /&gt;پشیمان شد و توبه کرد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت &lt;br /&gt;پرواز کرد. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;خداوند فرمود: &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;&lt;span style="color: #006600;"&gt;این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست، &lt;br /&gt;برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز &lt;br /&gt;میکند.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://majida62.persianblog.ir/post/1122</link>
      <author>مجید</author>
      <comments>http://majida62.persianblog.ir/comments/258038/8901959/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-258038.post-8901959</guid>
      <pubDate>Fri, 10 Feb 2012 21:32:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مسئولیت پذیری</title>
      <description>&lt;div id="post_message_458185" dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;&lt;span style="color: #00ccff; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff; font-size: small;"&gt;یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن &lt;br /&gt;رفته بود، تعریف کرده است که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده &lt;br /&gt;بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;&lt;span style="color: #00ccff; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff; font-size: small;"&gt;او با جدیت وحرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود، بی &lt;br /&gt;اختیار ایستادم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;&lt;span style="color: #00ccff; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff; font-size: small;"&gt;مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد &lt;br /&gt;مرا مجذوب کرده بود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;&lt;span style="color: #00ccff; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff; font-size: small;"&gt; مرد جوان پس از تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل، راهش &lt;br /&gt;را گرفت و رفت، چند متر آن طرفتر در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;&lt;span style="color: #00ccff; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff; font-size: small;"&gt;رفتار وی گیجم کرد. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;&lt;span style="color: #00ccff; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff; font-size: small;"&gt;به او نزدیک شدم و پرسیدم مگر آن ماشینی را که تمیز کردید &lt;br /&gt;متعلق به شما نبود؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;&lt;span style="color: #00ccff; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff; font-size: small;"&gt;نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: من کارگر کارخانه ای &lt;br /&gt;هستم که آن ماشین از تولیدات آن است. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color: #0033ff;"&gt;&lt;span style="color: #00ccff; font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;span style="color: #0033ff; font-size: small;"&gt;دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب &lt;br /&gt;جلوه کند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;!-- START of joscomment --&gt;</description>
      <link>http://majida62.persianblog.ir/post/1120</link>
      <author>مجید</author>
      <comments>http://majida62.persianblog.ir/comments/258038/8901902/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-258038.post-8901902</guid>
      <pubDate>Fri, 10 Feb 2012 21:31:03 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نکته های زیبا و عاشقانه</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;strong&gt;از کسی که دوستش داری، &lt;br /&gt;ساده دست نکش شاید دیگر هیچکس را مثل اون دوست نداشته باشی، از کسی هم که دوستت &lt;br /&gt;دارد به آسانی نگذر شاید هیچوقت هیچکس را مثل تو دوست نداشته &lt;br /&gt;باشد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;======================&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;زندگی &lt;br /&gt;در قلب من طوفان غم دارد ولی&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;خنده &lt;br /&gt;بر لب می &lt;br /&gt;زنم &lt;br /&gt;تا کس نداند راز من&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در &lt;br /&gt;سراشیبی که نامش زندگیست&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;با &lt;br /&gt;همه &lt;br /&gt;افتادگی &lt;br /&gt;ها می روم&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;می &lt;br /&gt;روم شاید که در دشتی بزرگ&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;بازیابم &lt;br /&gt;آنچه را گم کرده ام....&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;======================&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;غریبانه &lt;br /&gt;ترین لحظه تنهایی خویش چشمانم را به تو خواهم بخشید &lt;br /&gt;تا &lt;br /&gt;هیچ گاه به پاکی عشقمان شک نکنی ): تکیه به شونه هام نکن... من از تو &lt;br /&gt;افتاده &lt;br /&gt;ترم.... &lt;br /&gt;ما که به هم نمیرسیم... بسه دیگه! بذار برم..... کی گفته بود به جرم &lt;br /&gt;عشق؟ &lt;br /&gt;یه &lt;br /&gt;عمری پرپرت کنم... یه گوشه ای کنج قفس... چادر غم سرت کنم.... من نه &lt;br /&gt;قلندر &lt;br /&gt;میشوم.... &lt;br /&gt;نه قهرمان قصه ها.... نه بردهء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته &lt;br /&gt;ها... &lt;br /&gt;من عاشقم... همینو بس! غصه نداره... بی کسیم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;======================&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;اگر &lt;br /&gt;میدانستی انتظار دیدنت چه مجازاتیست هیچگاه تنهایم نمی گذاشتی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;======================&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;همیشه &lt;br /&gt;از نگاه تو با تو عبور میکنم&lt;br /&gt;از اینکه عاشق توام حس غرور می&amp;zwnj;کنم &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;دوباره &lt;br /&gt;با سلام تو تازه&amp;zwnj;ی تازه می&amp;zwnj;شوم&lt;br /&gt;با نفس ساده&amp;zwnj;ی تو غرق ترانه می &lt;br /&gt;شوم&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br /&gt;با تو ستاره میشوم&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;از &lt;br /&gt;سایه&amp;zwnj;های ملتهب همیشه می&amp;zwnj;گریختم&lt;br /&gt;با رفتن تو هر نفس بغض دوباره می &lt;br /&gt;شوم&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ناجی &lt;br /&gt;شوکران من، با دل عاشقم بمان&lt;br /&gt;به حرمت حضور تو چون تو یگانه &lt;br /&gt;می&amp;zwnj;شوم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;با &lt;br /&gt;تو ستاره میشوم&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;======================&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;کنم &lt;br /&gt;هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ولی آهسته میگویم خدایا بی اثر باشد &lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;======================&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;داشتم &lt;br /&gt;فراموشت میکردم، اما باز دوباره دیدمت، تو غمها غوطه ور شدم، چرا؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;داشتم &lt;br /&gt;فراموشت میکردم، اما باز&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; &lt;br /&gt;صدات رسید بگوش، من شکستم بی صدا،&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چرا؟&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;======================&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;به &lt;br /&gt;دنبال کسی نباش که باهاش زندگی کنی ** به دنبال کسی باش که بدون اون نتونی زندگی &lt;br /&gt;کنی&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;======================&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;strong&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;برگزیده &lt;br /&gt;از منابع گوناگون&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://majida62.persianblog.ir/post/1119</link>
      <author>مجید</author>
      <comments>http://majida62.persianblog.ir/comments/258038/8901895/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-258038.post-8901895</guid>
      <pubDate>Fri, 10 Feb 2012 21:28:34 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
